سرگذشت من (واقعی)

بعدازنزدیک یک سال کاغذی بدستم رسیدکه برایم خواندند:نامه شماعنوان ریاست محترم جمهور....برای پیگیری مشکلتون برویدسراغ کمیته امداد..

یک روزشال وکلاه کردم ورفتم سمت شهر نامه رابردم کمیته ،جوانکی که حاجی صدایش میزدندپشت میزخوش رنگ ورویی نشسته بود وتندتندنامه ها رو امضامیکرد.نوبتم که رسیدسلام میکنم بی جواب میماندبرای باردوم که بلندترمیگویم نگاه غضبناکی میکند ومیگویدچی داری..آهی میکشم وباناامیدی نامه را دستش میدهم واو.نگاهی به سرو رویم می اندازد وباتمسخرمیگویدمشکلت چیه وچی می خوای ! وعرضم را بازبان الکنم بیان میکنم-میگویدتوکه حالت خوبه وسالمی چراکارنمیکنی!!..باالتماس میگویم مریضم ..پیرم..کمکم کنید سرپناه ندارم..میگویدنمیشود ..التماسهایم که بیشترمیشود میگوید بایدصبرکنی نامه میدم بری مرکز استان اونجاباید کمیسیون پزشکی تشخیص بده که ازکارافتاده ای.! و...میگویم باش تونامه م بده .نامه ای جداگانه مینویسدوتوی یکی ازروزهای سردپاییزی شناسنامه مقداری پول و..هرچه که لازم دانستم گذاشتم لای یک لنگ وبستم به کمرم وعازم سفرشدم. اوایل شب بود که به کرمان رسیدم جایی رانداشتم وبلدهم نبودم –ناچاربه سمت اولین پارکی که میبینم راه میفتم. روی یک میزچوبی  مینشینم ،پرکی نان ازدرون لنگم برمیدارم وهمان شامم میشود.هواتاریک وتاریکترمیشود ولی من که توی روستا بااین چیزهاعادت کرده ام ابایی ندارم.یادمه یک روزدم بیوم که گوسفندها رابرده بودم چراسرراهم گرازی سبزشدوساعت هاباهاش جنگیدم تا بالاخره! سَکَت شد!

خستگی راه باعث میشود خواب به سراغم بیاد مجبورمیشوم روی چمن ها درازبکشم و..نمیدانم چه مقدارگذشته بود که باسروصداوتیپایی که به باسنم میخوردازجامیجهم ،ضربه محکم وسنگینی دوباره به پهلوی راستم وسرم می خورد می افتم نای حرف زدن ندارم وهمچنان میزنند..کشان کشان مرا میبرند به زورمی خواهم سروصداکنم اما هیچکس درآن تاریکی نیست.وحشت تمام وجودم را فراگرفته می خواهم خودم را رها و باآنها درگیرشوم اما تعدادشان 3-4نفری می شود وتاحرکتی میکنم ضربه سنگینی به هرجا که دلشان می خواست فرودمی آوردند.مسافت زیادی مرا میبرند-بالاخره به جایی که مقصدشان است میرسیم –جایی در دل یک کوه آنجا هم مشتی بودند هم زن وهم مرد این را از صداها وخنده هاشون در تاریکی میفهمم  .اندک نوری که ازآتش وچراغی که داشتندسرووضع زننده وعجیب ومستشان را  متوجه میشوم .آنجادوباره بجانم میفتندوشروع به پاره کردن لباسهایم میکنند التماسهایم بیفایده است وحشت تمام وجودم را فراگرفته ودر دل هرچه امام وزیارته را به یاری میطلبم! مرالخت میکنندو...!!خدای من...!!نابودشده ام ..مرگ را جلوچشمانم میبینم..می خواهندمراجلوسگشان  بیندازند! خدابدادم میرسد انگاردل یکیشان به رحم آمد که گفت ولش کنید گناه دارد..ورهایم میکنند..دوان دوان ازآنجادورمیشوم نا ندارم یکی دوبارمی افتم سرو رویم خونی است ..اما همچنان دورمیشوم ازآن جهنم .به سمت روشنایی شهر..به سمت اولین خانه که میرسم درمیزنم ..هیچکس دررابازنمیکند..همچنان درمیزنم ..صدای مردی می آید ..ازهمان پشت در شرح حالم را می گوید..همه اهل خانه را خبرمیکند ..مرامی پوشانند..قصه ام را که دوباره  میگویم  همه برایم میگریند..

!! نوشته شده توسط مهدى حيدري | 7:1 قبل از ظهر | یکشنبه 29 آبان1390 •