بوي باران
گويندباران كه ببارد درهاي رحمت خداباز مي شود..پس دعاكنيم...
نشسته ام كنار هواي نودژ وبه تماشاي باران و نزديكترين دلخوشيم يك استكان چاي است..
خبري ازكنتوك وبمبلك بايي نيست!باران رحمت انگار كمي براي بايي زحمت شده ولي بايي خيالش نيست!..
من ديگر هراس تعبير خواب هايم راندارم..حالا برخيال ابرها سوار مي شوم وباران مي چينم.چه شوري دارم من،دلم مي خواهدقلبم رازير باران بگيرم و به حرمت حضورش كودكي شوم وشعر باران سر دهم:
باز باران
باترانه
باكلوپك هاي فراوان
مي چكد بربام خانه
يادم ارد روز باران
گردش يك روز ديرين
خو ب وشيرين
توي گلچن هاي نودژ

كودكي ده ساله بودم
شاد وخرم
....
چست وچابك
پاولردي!
....
مي جكيدم از سر جو
....
نوشته هاي پراكنده يك نودژي
نودژ یکی از مناطقي است كه به دلیل داشتن وسعت وتعدد روستاها وپراكندگي، رسیدگی به اقشار مردم وخصوصا"روستاها با کندی صورت گرفته است .با گذشت بيش از۳۰ سال از پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی ایران مردم اين منطقه وحتي منوجان از امکانات پزشکی ودرمانی مجهز محرومند ٬و هنوز برای مداوا راهی شهرستانهای اطراف مي شوند. آیا وقت آن نرسیده که یک مرکز پزشکی با کادر مجرب در این منطقه تاسیس شود ٬ آیا وقت آن نرسیده که برای از بین بردن فقر فرهنگی در منطقه کاری کرد، آیا مراکز فرهنگی به اندازه کافی وجود داشته است ٬ آیا نه اینکه جوانان بر اثر بی توجهی فرهنگی و اقتصادی به دام اعتیاد افتاده اند ٫ مگر نه اینکه جاده اصلي نودژ-رودان به یکی از شاهراهای حمل مواد مخدر به سمت بندرعباس وچند استان دیگرتبدیل شده است ٫ آیا بهتر نیست قبل از محاکمه کردن به فکر جهت دهی علمی وفرهنگی جوانان باشیم؟ چراااا باید جوانان از فرهنگ اسلامی فاصله بگیرند ٬ امیدوارم کسانی که در رأس امور قرار میگیرند یا هستند قدری از منیت فاصله گرفته وبه فکر پیشرفت عمرانی ٬ فرهنگی ٬ وعلمی منطقه باشند چه بسا با بررسی بیشتر مشکلات دیگری نیز به چشم آید ٬ از جمله نبودجاده های مناسب بین روستاها ٬نداشتن پمپ بنزين ووو..
اما در ادامه بدليل نقل قولي كه عزيزي درسفربه يكي از روستاهاي دور افتاده داشته زبانحال تالم برانگيز اهالي آن خطه محروم را مي آورم : خانه مان هست كپري در دل كوه ها ،در همين نزديكي ها باور كنيد خانه بغل دستي مان هم مثل اين ساختمانهايي كه درشهرشما روي هم ميسازند نيست ..اينجا هر لحظه ممكن است مار و حشره موذي نيشمان بزند وياچن وقت ديگر كه هوا سردشود براي هميشه عمرمان را ببخشيم به شما، غذايمان جوجه كباب نيست،اصلا"نميدانيم برنج كيلوچنداست!.. اينجا خبري از برنامه نود و فردوسي پور نيست اينجا اصلا تلويزيون نيست اينجا اصلا ورزشي نيست، توپ فوتبال نداريم...
اي كاش تلويزيون و موبايل هم بود تا جوانان اين روستا در برنامه نود شركت مي كردند و يك تلويزيون ال سي دي سامسونگ جايزه مي گرفتند،امامگرمابرق داريم! فعلا همه چيز در حد روياست اينجا فقط نان مي خواهند و بس آب و نان، ديگر هيچ.. زندگي در اين منطقه مثل زندگي غارنشينان مردم نخستين است .. خانوارهايي در اين روستا هستند كه به علت فقر ترك تحصيل كرده اند در اين روستا قدرت خريد مردم بسيار پايين است حتي توان خريد يك نوشابه زمزم هم ندارند! آنها خود مي گويند ما از نسل آفتابيم و چون نخل استوار ايستاده ايم ولي احساس مي كنيم مشكلات عين خشكسالي هم ما وهم نخل ها را از پاي در مي آورد.. آيا خبر داريد كه قيمت هر كيسه آرد همين چند وقت پيش10 هزار تومان بود؟؟؟ آيا ازحضرات سوال مي شود كه در سالهاي اخير چقدر در جنوب استان براي جوانان اشتغال ايجاد كرده ايد و آيا سفره فقرا را ديده ايد فقرا هر روز سر سفره گريه مي كنند و اين شايسته ي دولت احمدي نژاد كه انتخابش را بايدمديون ماروستاييان بداند وشعارش عدالت است نيست.بيچاره بايي هنوز دلخوش سهام عدالت است ،اوميخواهد باپول سهامش چشم هاي بي بي راعمل كند!!!
مي خواستم بدانم نمونه اي ازسهم روستاي مااز مصوبات دولت چيست ؟.. خانواده هايي در اين منطقه سراغ داريم كه سال ها مي گذرد ولي قادر به خريد پيراهن نو نيستند و چشمشان را به كميته امداد دوخته اند!..
آياكسي نام روستاي مرا ميداند؟
پي نوشت ها:
پ ن۱:دانشگاه آزادحق مسلم ما نودژيهاست!
پ ن۲:لطفا"نام روستاي مرا از روي نقشه پاك كنيد!
رونوشت:
بايگاني!
زادگاه من
اینجا نودژاست،ساعت رانمیدانم چند است!هوا اندکی سرد شده وبا خشکیز همراه است ،مدتها بود که تصمیم داشتم سری به نودژ مرکزی بزنم وامروز همان فردایی بود که منتظرش بودم..
ادامه مطلب
حس یک توار
پانوشت: توار towar همان صدا است.
برای رمضان
سلام وصلوات وتبریک حلول ماه مبارک رمضان..این متن روجایی خوندم وبه دلم نشست :
به سفره افطار خیره شده ام به کاسه ی شله زرد که با دارچین روی آن نوشته اند یا علی.به بشقاب رنگینک ونان وپنیر وسبزی وقدحی پر از آش رشته که با کشک وزعفران تفت داده شده تزیین شده وبه استکان چای.خدایا این همه نعمت را چگونه شکر گزارم؟من در هر برگ این سبزی ها در میان شاهی وتره واین تربچه ها دستان پر مهری را میبینم که عاشقانه بوته ها را پاییده اند.به نور آفتاب ،آب،خاک،وهوایی که ذره ذره به خورد این سبزی ها رفته فکر میکنم که قرار است سهم من باشند وبه آخرین شبی که سبزی ها مهمان ان باغچه بودند،شاید در خانه ای قدیمی با تیرهایی در سقف و ایوانی که مهتاب وبوی عطر خوش سبزی ها را با هم پیشکش آن آدم های زحمتکش کرد تا خستگی روز از تن شان به در رود.
توبگوچند ذره نوروعاطفه در این برگ ریحان پنهان است؟دانه های برنج این شله زرد وامدار مهر چند زن و کدام شالیزار است؟فکرش را بکن آفتاب وآب وخاک سیصد سال پیش در دانه های خوش طعم وبوی دارچین صبر کرده تا امروز گوشه ای از سلولهای تن مرا بسازد.
عرق چند گل سرخ گلاب شد تا قطره هایی از آن این شله زرد را معطر کند؟روی بادام های کدام درخت نام من نوشته شده بود؟
من خوشه های زرد گندم را در این قرص نان به وضوح میبینم روزی در آن مزرعه در باد میرقصیدند وموج دستان دخترکان زیبای روستایی که در میان آن گندم زار بازی میکردند را حس میکنم.
به بشقاب رنگینک و خرما نگاه میکنم که شیره ی خاک خطه ی گرم جنوب را با صبر دستان آن مرد آفتاب سوخته در خود جای داده است تا کامم را شیرین کند وبه نخل مقاوم این اولین درختی که در کودکی شناختمش فکرمیکنم وبه بوته های چای ودشت های باران خورده ای که دانه های بنشن این آش را در خود پرورانده اند.کاش میدانستم این چند دانه نمک سفید از کدام دریا ،کدام کوه به این سفره رسید.بگوموج صدای کدام شبان آن گاو را به علفزار هی کرد تا پر شیر شود واین تکه پنیر قسمت من باشد؟ یا علی تو به خدای روزی دهنده بگو که بیش از این چشمم را بینا و زبانم را شکر گزار کند.
التماس دعا..
به نودژ بر میگردم
بعداز ظهریاهمان پسین خودمان است...عجب هوای گرمی است ، گرما انگار خیال تمام شدن ندارد...بایی روی بمبلک دو نفره و کوچکی دراز کشیده است...حوصله ندارد پری بدوزد... مثل جنین خودش را جمع کرده...لوار بدی می آید اما حس برخواستن ندارد...خسته است... فضاازبوی قلیان بی بی اشباع شده است و سک سک های بایی هم افاقه نمیکند... صدای رادیو را تا ته بازمیکندوغیر ازخش خش چیزی از آن بلند نمیشود...دنده به دنده می شود... بمبلک ناله ای می کند ...صدای موبایل بایی صدای رادیو را کمرنگ می کند...الو..سلام ..سلام بایی..منم ..مهدی..مه هندنم نودز ..
پانوشت ها:
1-بمبلک bombolak : آلاچیق
2-پری pari:نوعی سبد باالیاف درخت خرما جهت نگهداری وبسته بندی خرما.
3-سک سک sok sok : همان نق زدن است.
4-مه هندنم نودز ma hondenom nodez: من دارم میام نودژ
ادامه مطلب
براى تو مى نويسم..
دوباره شب و يادتو كه كنج دلم مى افتد..لحظه ها بى تو نميتوانند هوايم را داشته باشند..اگر فراموشم كني چه كسى نامه هايم راخواهد خواند..
پنجره راباز ميكنم تا دوباره عطر تو را نقاشی کنم ..
خوشه هاى رطب ها را ببین ! آیا به یاد نخل هاى بلند قامت نودژ نمی افتی وقتى دستان كوچكمان به نخل ها نمى رسيد توكلوخ جمع مى كردى ومن باتمام قدرت خوشه هاى نخل را نشانه مى رفتم وبعد دامنت راپر از عطر رطب مى كردم؟ و آن روزها که كه نگاهمان ساده وبى آلايش بود ؟ یاذ آن جاده پر پلوچ بخیر که اگر ازهم جدا نمى شديم بی هیچ گناهى به هم مى رسيديم...
نگاه کن ! نامت را به وضوح روی بوسه های شبانه ام نوشته ام و همه واژه هایم دارند به سوی تو پاولردى می آیند. نمی دانم اين حصار كى خواهد شکست ...
پانوشت ها:
پرپلوچ: پر گردو غبار porpolooch - پاولردى : پابرهنه pawalardi
درخيال تو..
"چه زیباست لحظه های در خیال تو بودن ...."
پانوشت : kal تار - moodot موهايت
پسينى ديگر..
بازهم پسينى ديگر و لحظه هايى كه هيله هيله* مى آيند واز گذرگاه دلم رد مى شوند و وادارم مى كنند تمام دردهايم را بيادم بياورند..اين روزها بيش از هر وقت ديگرى ، دل نا آرامم بهانه تو رامى گيرد.دوباره يك خيال و يك پسين وياد تو كه همين نزديكى ها در كنارم مى افتد..خودكارم را كه نه دستانم را از ابر پر مى كنم وبرايت از باران مى نويسم ..بياد شبى مى افتم كه تورا درميان خواب هايم ديدم ..شك ندارم كه از احوال دل من باخبرى ..نمى دانم دل خوشى ياكه در احوال خودت خوشى...من هنوز مثل اون قديما ميرم امامزاده وبراى سلامتى تو صلوات نذر مى كنم..ببخش كه فرصتم كم است بايد زودتر به پشت بام بروم وبراى نودژ باران نقاشى كنم واز نخل هاى محله مان رطب طلب كنم..
پانوشت:
هيله هيله hila hila =كم كم
درد..
بانوازشى گرم چشم هايش را باز مى كند،نگاهش پل* مى خورد و روى گل هاى حصير سان مى بيند..سرش را باهمه سنگينى و غيظ از روى بالش بلند مى كند ومى برد به آنسوى پرچين *..شايد او باشد اما نه ..لوار* است كه دزدانه وبيرحم خودش را به اتاق رسانده وچرت پيرزال رابهم مى زند..آرام از اتاق پا مى كشدبيرون ، لحظه اى مى ايستدوبيادآخرين ثانيه هاى رفتنش مى افتد..صدايش مى زند ..كسى نمى شنود..پاهايش شل مى شود..وصدايش واكل* باد گم مى شود..ومن در شرجى اين شهر بهانه هايم را براى گريستن پچيل* مى كنم وگاهى كم مى آورم!
پانوشت ها:
1-پل pel :سرخوردن_پرچينparchin:حصارى با برگ درخت خرماو.._ لوارlowar:نوعى نسيم گرم وسوزان كه تابستانها درجنوب مى وزد. .واكل wakel:همراه . پچيل pochil :كول كردن
2-درد حرف نيست ، درد نام ديگر من است!من چگونه خويش را صدا كنم؟ (قيصر امين پور)
