X
تبلیغات
نــــودژ

نودژ

نودژ،روستاي گلي خاطره هاي من كه مدتهاست جايش راباشهرعوض كرده است.(هرچندكه ازخيلي امكانات شهري محروماست )گاهي وقت هاآنقدردلم براي خانه گلي مان تنگ مي شودكه كاري جزحسرت ندارم.مثل همين الان-اين آخراي سال نميدونم چرا احساس خوبي ندارم،هميشه ازآخروانتهامي ترسم.روح من اين اواخرفرسوده شده وجسمم نيز..غمگيني وبي حالي مثل تمام پسين هايجمعه دوران مدرسه بسراغم آمده،اين روزهامدام بهانه گيرشده ام!حتي موقع شعرخواندن براي خودم هم صدايم مي لرزد.تمام تنم پراست ازروزهاي خوش گذشته درون آلبوم عكس هايم ..چقدردوست داشتني بودم آن روزها...آن عكس كناركهور كه سرم توسط بايي بزچين شده ياآن يكي كه ازشرم زيرچادرگلداربي بي ضفت شده ام..اين روزهاي سهاربه طرزغم انگيزي تمام زندگي ام رامال خودش كرده است!سال 91لعنتي! خداكند كه تكرارنشود.

منتظربهارم.

((نوروزتان پيشاپيش مبارك))


برچسب‌ها: نودژ, نودز
!! نوشته شده توسط مهدى | 2:31 بعد از ظهر | یکشنبه 27 اسفند1391 •

به نام محرم به کام بعضیا!

هرساله بافرارسیدن ماه محرم ازطرف سازمان تبلیغات وسایرموسسات دینی مبلغانی به منظورتبیین افکارعمومی وتشریح فلسفه قیام عاشورابه نقاط مختلف علی الخصوص جنوب که همواره نام محرومیت رابدنبال خودتاهمیشه تاریخ یدک خواهدکشیداعزام وحتی به هرمحله ای که دارای مسجدومنبری است یک روحانی تقدیم می کنند.!  ازآنجاکه  عظمت عاشورا، فلسفه نهضت عاشورا و ارائه آگاهی های لازم در مورد دیگر موضوعات مرتبط با این ماه ، به اقشار مختلف مردم از مسئولیت های اصلی این مبلغان اعزامی شمرده شده است اما متاسفانه درباره ای اوقات شاهدخلاف این موضوع هستیم.غرض از این نوشتارموضوعی است که درمحله ماوچندمحله دیگرکه ازیک روحانی مشترک استفاده می کنیم اتفاق افتاده است. این روحانی محترم بعدازاذان بلافاصله درمسجدمحله ماحاضروباسرعتی کم نظیرصلاة ظهروعصرراتمام وحتی زحمت خواندن ادعیه و..رابخودنداده واداره دقایق بعدازنمازرابه یکی می سپردوباماشین سمندش تخت گازخودرا به مسجدی دیگرکه قرارداد بسته  می رساند.درخصوص روضه خوانی نیزهمچنین و این وضعیت طی 9روزمحرم به اذعان اکثر اهالی که درمسجدحضورمی یافتند ادامه داشت تاروزدهم : ظهرهنگام بودومسجدمملوازجمعیتی بود که برای عزاداری گردهم آمده بودند ازبزرگ وکوچک.گوشه خلوتی پیدامیکنم ومی نشینم.عده ای دروسط ایستاده وسینه می زنندوعاقل مردی هم میکروفن بدست نوحه علی اکبرروان شد سوی میدان...راباسوزمی خواند.دقایقی می گذردکه یک عددشیخ خوش سیماواردمی شود.چندتاپیرمردبه احترام حاج آقابلندمی شوندنوجوانی که کنارم نشسته به تمسَخرچیزی می گویدکه من نمی شنوم! شیخ هنوزننشسته می رودجایی که  –منبر-می خوانندش وروی یکی ازپله های آن وبالاترازمردم جاخوش می کندو جمعیت رابراندازمیکند.گروه سینه زنهاانگارکسی حالیشان کند،متفرق می شوندپیرمردی که بانی منبراست بلندمی گویدجمال برنورمحمدبلندوبی حدوبی عددصلوات..جمعیت یک صداوبلندصلوات می فرستندوبعد با دوصلوات دیگرشیخ را به بالای منبرهدایت میکنند.بسم ا...الرحمن الرحیم وبه نستعین انه خیرناصرومعین..احمده شکرا"....خداخیرتان بدهدکه اومدین توعزای امام حسین شرکت کردین..و...ظهرعاشوراست بدنها همه تکه تکه ...گلوی شش ماهه علی اصغر ...واصرار شیخ برای گریستن و..کناردستیم درتلاش برای گریستن که روضه تمام می شود!خدایااموات ماراببخش ....شیخ پایین می آیدومقصدمنبری دیگر...ناخودآگاه تایم گرفته بودم همه بیانات حاج آقابه زورشد5دقیقه!

پ ن ۱:طبق یک بررسی وبرآورد درآمداین حاج آغاطی این ده روزچیزی قریب به3-4میلیون تومن می شود.

پ ن ۲:جایی دیگرونذری درمنزل یک آشنا :بعدازبایان منبرباحاج آقایی دیگربحث به مسایل روز و..کشیده شدکه نوجوانی12ساله باشهامتی که حداقل من ندیده بودم سوالهای متعددی ازشیخ برسیدکه حاضرین وخودشیخ متعجب ومتحیرشدند.ازمقایسه نحوه عزاداریها-سیستم  اداره کشور-تامرگ ستاربهشتی وقانع نشدن این نوجوان ازپاسخ های شیخ.

 

 


برچسب‌ها: نودژ, نودز, محرم واعزام مبلغان به جنوب کرمان
!! نوشته شده توسط مهدى | 4:54 بعد از ظهر | چهارشنبه 8 آذر1391 •

سلام علیک یااباعبدا...الحسین...

یادش خیر..نودژمرکزی هنوزپُت پُت نشده بود.جایی که بهترین سالهای زندگی من –کودکی ونوجوانیم –آنجاگذشت.نزدیک محرم که می شدهمه بسیج می شدندومسجدگلی محله راباآب وجاروتمیزمیکردندوحصیرهاوفرش هارامی تکاندند.درمسجدماهمه  حضورداشتندازکوچک تابزرگ .شب های محرم پای منبرمی نشستیم ومرحوم مش احمدباآن ریش وسیمای روحانیش چنان قشنگ وزیباطی ده شب نهضت کربلاراهمراه باتبیین معارف دین به مردم منتقل میکردکه به دل می نشست.بعدازمنبرخوانی بزرگترها دورهم  حلقه می زدندوحیدرمداح چه خوش می خواندکه همه محکم وواحد سینه میزدندو فضای معنوی خاصی داشت ومن درس های زیادی ازآن زمان یادگرفتم.

آن موقع بلندگونبود،طبل وزنجیری درکارنبود.هیچکس فقط ظاهرش رابالباس سیاه نمی پوشاند،این همه عَلَم،این همه ریا،این همه رقابت تکیه ها،این همه آدم خوش تیپ صرفا" برای تخلیه ی هیجان ،نبود.این همه........

 وحسین (ع) که همچنان مظلوم است.

 چقدردلم برای روضه های مش احمدتنگ شده است.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 پ ن 1:توزیع برنج تایلندی -ابتکارتازه مسئولان جنوب برای تنظیم بازار،به ازای هر17نفریک کیسه به بهای بردن آبرو همراه بافحش  وتوهین به مدت 12ساعت .مکان :دکان محتکرشهر

 پ ن2:درحال اسباب کشی ام موقتا"بندری شدم.


برچسب‌ها: محرم نودژ, مظلومیت امام حسین, ع, توزیع برنج تایلندی درنودژ, منوجان, جنوب کرمان
!! نوشته شده توسط مهدى | 9:17 بعد از ظهر | یکشنبه 28 آبان1391 •

چندکلمه حرف ب ی ح س ا ب

 بسیاری ازمسئولان لیاقت جایگاه خودرانداشته و شایسته خدمت و تصمیم گیری برای مردم نیستند .چنانچه دراین اوضاع نابسامان شرشان را کم کنند مردم نفس راحتی می کشند.

پ ن۱:دبیرانجمن خرما ازورود خرمای چینی به کشور خبرداد!

پ ن۲:درسال نود ۲۱۸اختلاس بانکی ودولتی رخ داده است!

پ ن۳:مدتیه هوس الاغ سواری به سرم زده نمیدونم چرا لذتی که باالاغ سواری داشتم رو هیچ وقت باماشین تجربه نکردم!  

پ ن۴:ازنوشتاربی سر و ته من در این تارنما ۴سال گذشت...


برچسب‌ها: خرمای چینی, اختلاس بانکی, الاغ سواری, نودز, نودژ
!! نوشته شده توسط مهدى | 10:33 بعد از ظهر | شنبه 6 آبان1391 •

کوچه ی مردها

مردبود وعاشق، عاشق زن وبچه اش ،دخترکش کلاس دوم ابتدایی بود .این مرد ازصبح کله سحرمیزدبیرون تاعصر دنبال استابنا کارگری میکرد .اماازبد روزگاریک روز دراثر سانحه ای یک پایش را ازدست داده بود.چندی بعد بساطی راه انداخت که روی یک تکه کارتن با خطی ظریف وکودکانه نوشته شده بود : سی گار و بمزین فروشی.

 پ ن: من اهل دود ودم ومشروبات نیستم اما اینجابلندوپرصدا میگم به سلامتی این مرد وهمه مردای باشرف سرزمینم...


برچسب‌ها: کوچه ی مردها, نودز, نودژ
!! نوشته شده توسط مهدى | 11:42 بعد از ظهر | شنبه 29 مهر1391 •

دُو دَوَکا

دراین روزهای سهار که برای لقمه ای نان حلال بلانسبت بایست مثل سگ دو بزنی،من تمام حس خوشبینی ام را از دست داده ام وبرای آرامش ازدست رفته ام سالگرد گرفته ام.

دارم سادگی ام را توی این دُو دَوَکای زندگی از دست میدهم.

برام دعاکنید لطفا"..

 


برچسب‌ها: نودز, نودژ
!! نوشته شده توسط مهدى | 5:23 بعد از ظهر | یکشنبه 16 مهر1391 •

قصه زندگی

دوباره برگشته ام روستا ،روستاجقدرخلوت وساکت است کوجه های گلی انگارکوتاهترشده اند ویاشایدمن بزرگ، نمیدانم .فقط چندتاکودک ونوجوان رامیبینم الاغی راگرفته اندوبه نوبت ودوسه نفری روی پشت زبان بسته می جهندودورکمرهم راقلاب کرده وآن چندنفردیگرباچوب خر را هی میکنند.الاغ تکانی میخوردجفتک میزندودوتاشون به پشت روی زمین می افتندوخنده آنهاصدای کوجه رافرامی گیرد.بالبخندی تلخ ازکنارشان ردمیشوم وبه سمت خانه مان راه می فتم .چه حس غریبی ذارم کوجه بوی کاهگل وکهنگی میدهد.یادگذشته ازبالای کوچه کنارم می افتدباحسرت ازآنجامیگذرم.ازدرب تخته ای وشکسته واردمی شوم ازوقتی بیاددارم این درب همیشه خدابازبود.نمیدانم خدابیامرزبایی چه دلیلی داشت که برای حیاط درب گذاشته بود.حیاطی که نصفش ریخته بودونصف دیگرش پیشی وشده اسباب بازی  بچه ها. حیاط پراست ازهوای تازه ..سایه کهور،بوی شیر،ماست ،صدای کهره ولبخندشیرین بی بی ،بچه هاتامنومی بینند بلندمی گویند دایی مهدیییی ..دایی مهدی اومد..ویکی یکی ازاتاق بیرون می آیند. اول ازهمه مادرم است که ازهول چادرسیاهش ازسرش می افتدوباسربرهنه بسرعت بطرفم می آیدوبغلم میکند وجه حس خوبی به ام دست میدهد بی اختیاراشکم جاری میشود..میگویم جقدربیرشدی ننه م،چیزی نمیگوید!  بوی نان قرصک می آیدانکارتازه پخته اند.بسراغ نانها میروم وتکه ای خلاص میکنم وباحرص گازمیکیرم .سروکله همسایه هاپیدامیشود همه دست میدهندبعضی هاشان رانمیشناسم ..نوع دست دادنشان که اززیرچادراست نشان میدهد.بااکثرآنهادست میدهم ازکوجک وبزرگ زن ومردوبعدبه داخل هدایت می شوم اتاق به شکل زیبایی به همان سبک قدیمی تزیین شده است بیخودنیست که مادرم به خوش سلیقگی معروف است این را همه روستا میدانند.دوتابالش می آورندودورم حلقه میزنندمادرم اسپنددودمیکندوبقیه هنوزننشسته ام هی اخبارراتندتندگزارش میکنندازخشکسالی ومردن آدمها گرفته تاگرانی و زن نگرفتنم .روی این آخری بیشترزوم میکنندوبعدانگارچیزی یادشان بیایدسکوت میکنندوبحث راعوض میکنند. برای فرارازاین وضعیت مادرم  متوجه نگاهم میشودوخستگی مرابهانه میکندووقتی تنهامیشوم ذهنم به گذشته ای نه چندان دورمی رود ..

تازه ازخدمت برگشته بودم .مدتی بود که لیلارازیرنظرداشتم.لیلادخترعمه ام بودوازهرجهت مناسب ،دورادور می پاییدمش واوهم مرامی خواست وخانواده هایمان نیز راضی به این وصلت بودند .ماتازه داشتیم به هم عادت میکردیم و برای رسیدن به هم لحظه شماری میکردیم .من آن روزهادرآسمان سیرمیکردم ونقشه های زیادی درسرداشتم .تازه زمین هامون روبرای کشت آماده میکردیم وتصمیم داشتیم بعدازفراغت ازکار بصورت رسمی مقدمات خواستکاری وازدواج رافراهم کنیم که طوفانی چونان بیرحم وزیدکه همه نقشه های مرابرآب کرد.اختلافات کهنه وقدیمی بزرگترهادوباره عودکرده بود وبجان هم افتاده بودند. دراین میان من ولیلابودیم که هراس بیشتری داشتیم ودرنهایت هم قربانی شدیم.هرچه تلاش کردیم بانهیب بزرگترهاروبروشده وازهردوطرف رانده وبایکوت شدیم.بخاطرتعصبات ورسم ورسومات کهنه وغلط بزرگترهامحکوم به سکوت شدیم .مدتی رادرخانه یکی ازآشناهادر ده مجاورماندم تاآبها ازآسیاب بیفتد.یکروزعصربودکه خبری غیرمنتظره به گوشم رسید:لیلا عروسی کرد!داشتم دیوانه می شدم بسرعت خودم را به محل رساندم ولی دیرشده بودلیلا شب گذشته عروسی کرده بود وروزبعدهمراه شوهرش برای همیشه ازروستا رفته بود-دبی-بابای لیلابه زوردخترش را به یک شیخ نشین داده بود.رفتم دم خانه شان و زار زارگیستم وباسنگ به دروپنجره شان کوبیدم امافایده ای نداشت دستم بجایی بندنبودومن بودم وخیالی که بربادرفته بود..غصه خوردن کارشب وروزم شده بودویادلیلاعذابم میداد.مدتی بعدتصمیم گرفتم من هم ده را ترک کنم. برای فراموش کردن لیلا کیلومترهادورازآبادی عازم شهری شرجی شدم وخودموسرگرم کارکردم ودرکنارش درس خواندم وتحصیلاتم را تامقطع کارشناسی ادامه دادم وصاحب موقعیت اجتماعی خوبی شدم .دراین سالهادورادوراخبارمتناقضی ازاحوال لیلابکوشم میرسید.ومن ته دلم هنوزردی ازلیلابود وهیجگاه رهایم نمیکردوطی این سالهااجازه ندادم کس دیکری جای آنراپرکند. دلم میخواست یکبارفقط یکباردیگرلیلارامیدیدم .

وحالابعدازمدتهادوباره برگشته ام  روستا وبهانه برگشتنم هم خودلیلا بود.اماحیف که لیلاچشمهایش رابرای همیشه بسته بود.لیلایک روزپاییزی دردیارغربت خودکشی کرده بودوتوسط خانواده اش ازآن سوی آبهاآورده شدوپشت کلات کنارقبرستان قدیمی برای همیشه آرام کرفته بود.

هواروبه غروب است. ازخانه میزنم بیرون ، سمت قبرستان آنجاکه کمی خلوت است یک قبرکه روی آن با پارجه ای سبزتزیین شده لیلا آرمیده است.

بایدبروم وبااوحرف بزنم.

مهدی مهرماه ۹۱نودژ


برچسب‌ها: قصه زندگی, نودز, نودژ, روستا, کهور, کهره
!! نوشته شده توسط مهدى | 9:51 بعد از ظهر | شنبه 8 مهر1391 •

بازگشت

سلام،من برگشتم.بقول مانودزی ها گُوَمُم نَشدا ؛حالم حسابی خوب و سردماگم !روزگارم بدنیست ازلطف دولت محمودچندرغازی میگیرم که بیشترش صرف اقساط وآب وبرق وسوخت ماشینم  میشود وگاهی مجبورم توی شهرمسافرکشی کنم وبه مردم التماس کنم سوارماشینم شوند. خدابیامرزداموات این دولت خدمتگزار را که صدای بی بی هم دراومده ومثل سابق چشم دیدن بعضیا رو حتی ازسیمای ملی ندارد ومدتیه ماهواره راجایگزین کانالهای وطنی کرده وسرگرم سریالهای فارسی وان و جم کلاسیک و...است.بگذریم... راستی کیفم پیدانشد تاالان گرفتارمدارک هستم .خدالعنت کنه اون دزدناشی رو...دیگه ناامیدشدم.

ازهفته دیگه  قراره به یه ماموریت آموزشی برم اصفهان ،بعدازسفر وبلاگ رو به روزمیکنم.


برچسب‌ها: نودژ, نودز, یارانه, بی بی, فارسی وان
!! نوشته شده توسط مهدى | 9:12 بعد از ظهر | شنبه 4 شهریور1391 •

نامه

 بنام خدایی که همین نزدیکی هاست

برسدبدست بامرد دیروزی

باسلام حال خَشَم ماخوب نیست. گُلمک،مَحمدی،ایسُف،چراگ وبی بی هم به زورسلام میرسانند.آرزوهای اهالی سالهاست زیرخروارهارنج ومحنت وخشکسالی وقول ودروغ های بیشمارشمارنگ باخته است.انگارهمین دیروزبود..توی آبادی هیچ جسدی بی حضورشماویارانتان دفن نمیشد.کارناوالهای پرخروش شماپرصداصلوات وفاتحه میخواندند!وبه میت هم حالی اساسی میدادند! .بعدبرایمان روضه میخواندید..وام میدهیم.جاده میسازیم.دکترمی آوریم.زمین هاتون آباد میکنیم و......

آقای احمدی نژاد وقتی درجمع مردم میناب بامطالبات واعتراضات آنهاازعملکردمسئولین شهر قرارگرفت باایماءشرمندگی خویش رابابت این همه کم توجهی وعدم تحقق برنامه های تصویبی ادوارگذشته اعلام وخواستارتغییرات اساسی درحوزه مدیریت و..شهرشدند.ایشان اگرسری به منطقه خودمون-منوجان-نودژ وکلا"جنوب استان میزدندوکارحضرات را ازنزدیک می دیدند بنظرمیرسیددرجاگوش مسئولان را میبرید!

من تعجب میکنم ازرسالت برخی نشریات جنوب (بخوانیدمینوجهان)ـدرطول سال بارها وبارهامصاحبه ها وگزارشات آنچنانی را ازعملکرد مسئولین ونهادهای زیربط شان چاپ میکنند که آدم هوس میکندبه کوری چشم ابرقدرتهاهم که شده بره سرفلکه  ترانه "همه چی آرومه "را باولوم زیادگوش کند. بنظرمیرسددرجنوب خودمان نادیده انگاشتن مطالبات مردم بیشتربواسطه سوء مدیریت مسئولان(نه همه!) باشد.تصمیم سازیهای سلیقه ای براساس منافع وابستگان،سوءاستفاده برخی مدیران ازاعتمادمردم این ملت نجیب ومحروم وآفتاب سوخته وپرمشکل وبسیاری علل دیگرموجب افزایش آسیب های اجتماعی زیادی ازجمله اعتیادبه انواع واقسام موادمخدرسنتی وصنعتی،بزهکاری،بیکاری ،سرقت وقاچاق موادمخدرو....درمنطقه گردیده است.سوءبرنامه مسئولان منجربه هدررفتن دسترنج کشاورزان گردیده وهرسال بدترازسال قبل ودرنتیجه با پیامدهای ناگواری که درسطورقبلی ذکرشدروبرو بوده کافیست بهنگام واریزیارانه هاسیل هجوم ملت راببینی که بجان عابربانکهای بیچاره افتاده اندواین برای ماننگ است.

کاش کمی فقط کمی نیت خود راصرف تامین آسایش ازدست رفته این ملت همیشه محروم میکردید.

دیگرعرضی نیست.

 


برچسب‌ها: عملکردمسئولین جنوب, محرومیت جنوب, منوجان, نودژ
!! نوشته شده توسط مهدى | 3:14 قبل از ظهر | دوشنبه 28 فروردین1391 •

ترازنامه

چندروزپیش کیف دستی حاوی کلی مدارک وسندو.... ازداخل ماشینم توسط نمیدانم کدام دزدمحترم وبدشانسی به سرقت رفت. بیچاره وقتی درکیفو بازمیکنه بادیدن مشتی کاغذحتما"آخرین ورژن فحش هاآنهم ازنوع سیاسی وعیره رانثارآباواجدادم میکند.من هم که کاری ازدستم ساخته نیست خودم راباترانه های مستهجن ازنوع وطنی! سرگرم میکنم تادرایام پایانی سال کمی ازتالمات روحی ناشی ازاین رخدادنامیمون کاسته شود.مدام به خودم میگم تقصیرخودته که این کیف همیشه همراهته وادای آدم حسابی ها رو درمیاری! ترو چه به  این کارا..اگه درب ماشینوقفل میکردی این بلاسرت نمی اومد..کیف کردی نوش جانت ..!

یکی دوروزه منتظرخبری ام تاشایدمعجزه ای شود ومدارکم برسد اما زهی خیال باطل.این اتفاق که منجربه حبس خانگی ونیز فلش بکی به گذشته ام بزنم ،به یکسالی که پشت سرگذاشتم ویه حساب وکتابی باخودم انجام میدهم ومیبینم که ترازم میزون نیست وکلی هم حسابهام آشفته اند...ترمیم حسابهای گذشته بنظرکمی سخت میرسدولی تجربه خوبی است که درآینده بتوانم جبران کنم وبرنامه ای مدون برای خودم داشته باشم.

سال نوراپیشاپیش به شماعزیزان تبریک میگم وامیدوارم خبرهای خوبی درانتظارهمه باشد.

 بیاییم درلحظه تحویل سال برای همه دعاکنیم.برای زندونیا،مریضا،گرفتارا و.......................

پی نوشت:۱-امروزرفته بودم جایی صاحبخونه ۲تاازبچه هاش فلج بودن براشون دعاکنید.

 ۲-عیادت پدری رفته بودم که میگفتن سکته کرده ،اتاق که خلوت شداشک ازچشمانش سرازیرشد.میگفت بازنشسته که شدم ازچشم زن و بچه ام افتادم.! بزرگترهارو...فراموش نکنیم..

۳-اگه وقت کردین برای پیداشدن کیف من هم دعاکنیدلطفا"...


برچسب‌ها: دل نوشته های یک نودژی
!! نوشته شده توسط مهدى | 5:19 بعد از ظهر | سه شنبه 23 اسفند1390 •

دل نوشته

من به همه بدهکارم ...

به این ناودان حلبی گوشه دیوار که سالهاست منتظرباران نشسته است.به درختان نخل حیاط همسایه مون،به استکانهای قديمي بی بی،من به ترانه های بايي که فرصت تکرارنیافتندبدهکارم!

بارانم آرزوست

چقدرروزهابرای دوست داشتن کوتاه شده اند.

کاش میشدیکباردیگرازجاده ی نودژ بگذرم وبرای محله قدیمی مون دست تکان دهم.کاش میشدبازهم باتوروی بُمبُلک می نشستیم واز روزهایی که بسراغ هم نمی آمدیم گله کنیم.!

من اینجاخواب باران میبینم و واژه های خیس به اتاق کوچکم می آیند.دلم می خواهددراین واپسین روزهای اسفندشعری بسرایم به زبانی ساده ودهاتي..

کاش دخترم هیچگاه ازکوچه های روشن کودکی بیرون نمی آمد،کاش مادرم همیشه جوان میماندوپشت پدرم خم نمیشد.کاش همه مرا بااسم کوچکم"مهدی" صدامیکردندوهمسرم باصدای بلند "دوستت دارم" را روی دیوار روبرو قاب میگرفت.

کاش...

متن مزبور ازنثرادبی"خوش به حال بهار"نوشته ي دکترمهدیزادهـ الگوبرداري شده است.

 

 


برچسب‌ها: دل نوشته, نثرادبي, نودژ
!! نوشته شده توسط مهدى | 1:19 قبل از ظهر | دوشنبه 22 اسفند1390 •

بوي خوش ييوار و قُرصَك...

آغاز گرده افشاني درختان خرما درنودژ  

نان محلي

 ساعت چند سال از آن روزمی گذرد..

 حوالي صبح بود، گنجشكان آوازمی خواندند.

مادرم كنارتنور گلي بوي نان قرصك مي داد.

بايي ازبالاي نخل براي بي بي دست تكان ميدادــــ

بي بي بلند مي خنديدو چاي ميريخت...

كاش ميشدبه همان حوالي برميگشتم.

 

 

 


برچسب‌ها: ايوار, گرده افشاني نخل, نان محلي, بايي, بي بي, نـودژ
!! نوشته شده توسط مهدى | 8:22 بعد از ظهر | دوشنبه 15 اسفند1390 •

ارواح طیبه شهدا "صلوات"

 

ردیف

 نام شهید

سن 

محل شهادت 

 آرامگاه

ردیف 

نام شهید 

سن 

محل شهادت 

 ارامگاه

 ۱

 ابراهیم میرشکاری

 -

 -

 بجگان

 ۴۶

محمدصالحی

 -

 سومار

 نودژ

 ۲

 محمدبهاری

 -

 -

 "

 ۴۷

 مطهرمحمودى

 21

 خرمشهر

 "

 ۳

 حسن خدمتکاری

 ۲۵

جبهه میمک

 "

 48

 محمد "

 18

 كوشك

 "

 ۴

 برکت میرشکاری

 ۴۵

 "

 "

 49

سيدمجيدراهبر 

38 

 "

 ۵

 علی طاهری

 ۳۲

 فاو

 "

 50

"عبدالوهاب "

 42

 _

 "

 ۶

 حسین قائمی

 ۳۴

 -

 "

 51

فضل ا...صالحي

 38

 _

 "

 ۷

 حسین جدکاره

 ۲۰

 فاو

 "

 52

محمدمحمودى سلطانعلى

 18

 كوشك

 "

 ۸

 حاجی جلالی

 ۱۷

 شلمچه

 "

53 

 مسعودمحمودى

 _

 _

 "

 ۹

 حسین خدمتکاری

 ۲۱

 فاو

 "

 54

 جواد راهبر

 23

 جزیره مجنون

 "

 ۱۰

 دادخداملایی

 ۱۷

 شلمچه

 "

 55

 شيخ احمدرازنهان

 33

 _

 "

 ۱۱

 عباس نظری

 ۱۷

 -

 "

 56

 خليل ازادى

 24

عمليات والفجر

 "

 ۱۲

 شنبه   "

 ۱۷

جزیره مجنون

 "

 57

 علي صالحى

 22

 _

 "

 ۱۳

 غلامحسین جلالی

 ۲۶

 "

 "

 58

 يعقوب محبى

 14

 مهران

 "

 ۱۴

 عبدالرضارازمند

 ۲۹

 حورالعظیم

 "

 59

 فريدون رهروان

 21

 كردستان

 "

 ۱۵

 محمدتشکری

 ۲۱

 فاو

 "

 60

 منوچهر  "

 21

 جاسك

 "

 ۱۶

 اسحق شرفی

 ۱۹

 ام الرضا

 "

 61

 عبدالحسين ظهيرى

 _

 _

 "

 ۱۷

 عبدا...    "

 ۱۸

 فاو

 "

 62

 احمدسالارى

 _

 "

 ۱۸

 مسعودطاهری

 ۱۵

 اروندرود

 "

63

نادرطاهرى

17

جزیره مجنون

 كٌندر

 ۱۹

 پیرداد رازمند

 ۱۵

 شلمچه

 "

 64

 امين  بناوند

 23

 مهران

 "

 ۲۰

 محمدخدمتکاری

 ۱۷

 "

 "

 65

 موسى  "

 26

 دشت عباس

 "

 ۲۱

 دهقان میرشکاری

 ۱۹

 "

 "

 66

 حسين  "

 15

 حورالعظيم

 "

 ۲۲

 دادخدا    "

 ۱۷

 "

 "

 67

 غلامرضا "

 16

 شلمچه

 "

 ۲۳

 عقیل محبی

 ۱۸

 "

 "

 68

 ابراهيم  "

 18

 بانه

 "

 ۲۴

 غلامحسین طاهری

 ۱۷

 "

 "

 69

 عليداد   "

 25

 "

 "

 ۲۵

 محمدقربانی

 ۳۷

 -

 "

 70

 حسين  "

 38

 كوشك

 "

 ۲۶

 محمدجلالی

 -

 -

 کٌنکه

 71

 غلام     "

 19

 جزیره مجنون

 "

 ۲۷

 علی زادینی

 -

 -

 "

 72

 كامران   "

 32

 درياچه نمك

 "

 ۲۸

 علی جعفری

 -

 -

 پاتك

 73

 ابراهيم  "

 18

 بانه

 "

 ۲۹

 دادی خدمتکاری

 -

 -

 "

 74

 كامران   "

 26

 ميمك

 "

 ۳۰

 اسحق حیدری فر

 -

 -

 "

 75

 ابراهيم  "

 17

 _

 "

 ۳۱

 ایرج روانبخش

 ۲۱

 فاو

 نودژ

 76

 حسين طاهرى

 38

 _

 "

 ۳۲

 ایرج مرشدی

 ۱۶

 "

 "

 77

 على     "

 19

 شلمچه

 "

 ۳۳

 زند(علی)محبی

 ۱۸

 "

 "

 78

 عبدا...   "

 34

  "

 "

 ۳۴

 محمدصالحی

 ۱۷

 -

 "

 79

 فرج ا...  "

 20

كردستان

 "

 ۳۵

 فرامرز   "

 ۳۱

 -

 "

 80

 عيسى  "

 31

 قرارگاه جنوب

 "

 ۳۶

 حمیدراهبر

 ۱۶

جزیره مجنون

 "

 81

 عبدا...   "

 30

 جزیره مجنون

 "

 ۳۷

 مصطفی جعفری

 -

 بستان

 "

 82

 ابراهيم  "

 16

 شلمچه

 "

 ۳۸

 مهدی پرنچیده

 ۱۹

 شلمچه

 "

 83

 ايرج      "

 16

   "

 "

 ۳۹

 حسین مرشدی

 ۲۲

 سردشت

 "

 84

 جعفرشيبانى

 25

 _

 "

 ۴۰

 دادخداروانپاک

 ۲۶

 زابل

 "

 85

 يوسف خاكسارى

 37

 جزیره مجنون

 "

 ۴۱

 فریدون خودستان

 ۲۱

 فاو

 "

 86

 حسين محمودى

 18

 _

 "

 ۴۲

 محمددانش

 ۲۶

 کردستان

 "

 87

 محمدجاودان

 46

 _

 "

 ۴۳

 معین الدین ظهیری

 ۱۴

 عملیات بدر

 "

 88

 فيروزمحمديان

 27

 فاو

 "

 ۴۴

 پرویزخودستان

 ۱۹

 شلمچه

 "

 89

 محمدحازنى پور

 21

 منطقه برجك

 "

 ۴۵

 ابراهیم خدمتکاری

 ۲۷

 -

 "

90

91

مجيدفولادگر

سيامك طاهري

-

-

-

-

-

-

 
پی نوشت: در یادواره شهدای نودژ چه گذشت؟
عده زیادی ازدور ونزدیک ازابتدای صبح به محل موردنظرعزیمت وسالن پربود ازعلاقمندان ومشتاقانی که منتظر زیارت مداح کشوری بودند.آقای حاجی منصوری باتاخیری ۳-۴ساعته (۱۱ظهر)تشریف آوردند وقریب به ۱ساعتی روضه خواندندوبه گفته یک منبع  غیرموثق چیزی نزدیک به ۲میلیون ناقابل دریافت نمودند.!پارسال هم آقای نظام اسلامی دریکی ازمناطق مجاور۵میلیون ...
یادواره هم هزینه ای چندمیلیونی برای برگزارکنندگان دربرداشت.!
همان نزدیکی مادرشهیدی ازبی خانمانی چمباتمه زده  وبه چفیه های اهدایی که در دست کودکان بازیگوش درهوا می چرخیدمی نگریست.اوحتما"بیادثانیه های آخرفرزند۱۴ساله اش افتاده بود که یکروزبی هیاهورفت ورفت.. 
 
*عزیزانی که اطلاعات بیشتری درخصوص سطرهای خالی و..  دارندلطفا" اعلام فرمایند.
 
 

برچسب‌ها: شهدای نودژ, بجگان, کندر
!! نوشته شده توسط مهدى | 1:0 قبل از ظهر | یکشنبه 14 اسفند1390 •

وتن...

چندروزی است که باخود درگیرم ،درگیر یک بازی!خوب هم میدانم  که چه کسی می برد.ازآنجاکه آدم های خوب وارد این بازی بی پدرومادر نمی شوند،پس مجبورم ازمیان بد وبدتریکی را انتخاب کنم.!انچه که دراین چندروزبرمن مسجل وظاهرشدچهره پنهان برخی آدم هابودکه پشت ظاهری فریبنده قایم شده بودند.هرکسی چیزی میگفت:به من پاس بده ،بزن،خراب کن،نروجلو و ... چنان دلزده شدم بودم که میخواستم بروم جایی دور قایم شوم وسیربخوابم. 

 درست همین امروزصبح قبل از ناشتابود که تصمیمم را گرفتم تا درانتخابات شرکت کنم .آری من بعنوان یک نودژی وایرانی در انتخابات شرکت میکنم وفقط به وطنم رای خواهم داد.

همانگونه که پدرم زمان جنگ اسلحه بدست گرفت ودربرابردشمن ایستاد این بار من هم بااسلحه ای بنام برگه رای پای صندوق دربرابردشمنان سرزمینم خواهم ایستادوحضورخودم رااعلام میکنم که ماهستیم.

زنده بادایران


برچسب‌ها: وتن, وطن, نودژ, ایران
!! نوشته شده توسط مهدى | 6:32 بعد از ظهر | یکشنبه 7 اسفند1390 •

تشویش

نگرانی..این واژه لعنتی ،رفیق روزهای پایانی هرساله ام است.
برچسب‌ها: تشویش
!! نوشته شده توسط مهدى | 5:53 بعد از ظهر | دوشنبه 1 اسفند1390 •

انتخاب عنوان باشما

حاجی صدام زد برم اتاقش میگه کامپیوترم خرابه تامن برم نماز وبرگردم راش بندازی منم چشمی میگم و روی صندلی خوش فرم وراحتش جامیگیرم .عجب صندلیی.. بیخود نیست که درحدتیم ملی ازش حساب میبرن! دکمه ریستارو فشارمیدم! سیستم یه ایراد کوچولو داشت .بعد ازرفع ايراد، مرورگر وب رو باز و باكليك بر روي صفحه موردنظر، هنگ میکنم .!   

ميدونيدچي اومد؟!!!!!                                                                                                    


برچسب‌ها: هنگ
!! نوشته شده توسط مهدى | 0:12 قبل از ظهر | دوشنبه 1 اسفند1390 •

?

مدتیه تلفنم هی زنگ می خورد،همه آشناینداماچه آشنایی که سال تاسال هم یادی ازم نکنن وفقط توهمین ایام مدام سراغمو می گیرن .اول سلام واحوالپرسی وبعدمیرن سراغ مطلب اصلی ...به فلانی رای بدی. منم بخاطراحترامی که بهش قایلم میگم چشم!البته بظاهر به همه شون همینو میگم  .

متاسفانه تعصبات قومی وقبیله ای درجنوب عرف اصلی تصمیم گیری است.ازمسایل ریز وپیش پاافتاده بگیر تا انتخاب همسر،نماینده و..

تحرکات شبانه مسئولان وحضورفلان نماینده یامسئول درمنزل بزرگ فامیل و...منجربه هدایت رای به سمتی می شود که لیدرفامیل تشخیص داده است.بنظرنگارنده ازدلایل عقب ماندگی جنوب ما همین تعلقات کاذب است ومقصراصلی خودماهستیم.

همانگونه که مستحضریدمجلس شورای اسلامی به عنوان اصلی ترین ومهم ترین رکن درتصمیم گیری وتصمیم سازی درکشوراست وبایست افرادشایسته ودارای تخصص وتعهدلازم آنجارااشغال کنند.اکثرنمایندگان جنوب درادوارگذشته فاقدتخصص لازم بوده وهمگی دارای تحصیلات حوزوی بوده اند وموفقیت آنان بیشتربدلیل احترامی است که مردم به این قشرداشته وازطرفی چسبندگی آنان به ارکان قدرت بوده است!غیرازیکی دونماینده بقیه دارای عملکردی بسیارضعیف بوده اندواین درسطح منطقه به وضوح قابل مشاهده است.

حال که درانتخابات آتی نخبگان اصلی وواقعی وارداین عرصه شده اندباردصلاحیت مشارُالیها که درواقع ازرقبای اصلی نماینده کنونی هستندمواجهیم واین سوال بزرگیست که ذهن من وخیلی از هم نسلی هاوهمشهریان مرا فراگرفته است.قصدحمایت ازشخص خاصی ندارم.امادلایل ردصلاحیت ایشان واقعا"خنده داراست:"عدم التزام عملی به اسلام و ولایت مطلقه فقیه "!!!!!!!!!!!!!!

 پی نوشت:آیا مسئولان درجنوب خودمان براساس لیاقت وکاردانی شان انتخاب شده اند یا براساس روابط خاص وفقط هم ردیف بودن با نماینده؟ چه کسی مقصراین عقب ماندگیست؟برای برون رفت ازاین بحران چه بایدکرد؟


برچسب‌ها: ردصلاحیت نخبه ها
!! نوشته شده توسط مهدى | 10:26 بعد از ظهر | دوشنبه 24 بهمن1390 •

یادواره شهدا یا...

اولین یادواره شهداء بخش آسمینون نودژ

سخنران:حضرت حجت الاسلام والمسلمین حاج آقادیانی

مداح:حاج مهدی منصوری(مداح کشوری)

زمان: جمعه ۲۸/۱۱/۹۰ساعت ۸صبح

مکان:نودژمیدان امام حسین،سالن تربیت بدنی

***********************************

چندسالیست که درشهرهاوروستاهافعالیت هایی مثلا"فرهنگی بمنظورنکوداشت مقام شامخ شهدابرگزارمیشود .گرامیداشت وتجلیل ازاین بزرگان امری شایسته است اماآیابدرستی ازآرمانهای آنان حراست می شود؟ این حقیرتاحال چندین یادواره رفتم وچیزی که مشاهده نمودم جزهمایش تنی چندازمسئولین برای انتقال ونیزتجارت سیاسی شان نبوده است..

وقتی اینجا رو خوندم آه ازنهادم بلندشد...

متاسفانه بیشترازاین نمیتونم بنویسم!! 

پی نوشت۱:نیلوفر،شبنم،گلشیفته و...اینهااسامیی هستندکه میروندتاجای نام شهدارابرکوچه وخیابونای شهرمابگیرند..(توضیح اینکه نام هیچیک ازکوچه های نودژبنام شهدانامگزاری نشده است)

پی نوشت۲:پندارمااینست که ما مانده ایم وشهدارفته اند،حقیقت آنست که زمان،ماراباخودبرده است وشهدامانده اند.(شهیدآوینی)

پی نوشت صرفنی:لینکهایی که اینجانمیاندوسرنمیزنندبمرورحذف خواهندشد. 


برچسب‌ها: یادواره شهداء نودژ
!! نوشته شده توسط مهدى | 6:9 بعد از ظهر | یکشنبه 23 بهمن1390 •

کیور(kiwor)

مدتیه عادت به نوشتن ازسرم افتاده، نه اینکه فکرکنیدچیزی برای نوشتن نیست خوشبختانه یامتاسفانه تادلت بخوادسوژه زیاده ،متاسفانه اخیرا"عده ای اقدام به گذاشتن کامنت به اسم من ونیزبرخی دوستان عزیز دروبلاگهای دیگران میکنندکه موجب رنجش وسوء تفاهم هایی شده،کاش مدیرسایت بلاگفاامکانی روفراهم میکردکه کسی نمیتونست همچین کارغیراخلاقی روانجام بده.باعرض پوزش میخوام موضوعی روبیاورم که همه شما درطول عمرمبارکتون حداقل یکبار شنیده ویادیده اید ! ارتباط این موضوع باسطورقبلی شایدبی ربط باشد ولی...قضاوت باشماعزیزان:

امروزکه بخاطربی بنزینی وتحریم مالی تصمیم گرفتم فاصله چندکیلومتری خانه تامحل کارم رو پیاده وبصورت میانبر طی کنم دقایقی بعد از میان یک کوچه خالی وخلوت صدای ناله ای شبیه نوزاد مرابه سمت خودکشاند..چه بدصحنه ای ..کاش نیامده بودم..صداازمیان یک کارتن چی توزبود.مردد می شوم،بروم نزدیک باخود می گویم بایدازاین صحنه ناب عکسی شکارکنم ببرم، جلوترمی روم.. چه قیافه معصومی دارد.خجالت می کشم ازفعلی که می خواستم .دلم به حالش میسوزد..حسی گنگ بسراغم می آید.دونفردیگرهم میرسند.جمعیت بیشتروبیشترمی شود.طوری محاصره که من دیگرنمی توانم چیزی جزگوشه کارتن ببینم ..می خواهم دورشوم .نگاهم درمیان صدای نوزادوقیافه چی توزموتوری گم می شود.من نیز...


برچسب‌ها: بچه سرراهی
!! نوشته شده توسط مهدى | 6:21 بعد از ظهر | یکشنبه 16 بهمن1390 •

طرح(باگویش نودژی)

اِپِل آپِل اَبَهَم  تابلکه بُخَوسُم خوم ناهوندِنی یَنی نابودِنی بُخوسی..گَلت زَرِن فایدَیی ش نی ،ای بوی چِراگ نفتی ده فتیله ای بی بی هم نابودنی نفس بکشی. لحاف  ای رو سرم اَوِرگِنُم وپااَبَهَم سردوپااَنِکُم.همه بیداربودند و رو همه تَهار،هِچکه سردَماگ نَهی . بَه گَمونُم اِ روتهاری وبی خووی هَمَش ای دست تحریمو وخشکسالیه. 

 نادونُم  بِیچِه .. هرچه نذر ونیازموکه وروتِنگ زیارت فایدَیی ش نَکِه. ای دست احمدی نژاد هم دِلیکین بودیم. توی اِ هوای خُشکیزوسَهارهِچ چیزی بهتراِی یَه پیاله چایی ناچَسبه .

بهتری بیخیال بَهَم وخداهم شُکرکَنُم.

پ ن:ای خداهیلَه بارون رولَهرون مابِرَست.

مهدی ۶/۱۱/۹۰ نودژ

!! نوشته شده توسط مهدى | 5:38 بعد از ظهر | جمعه 7 بهمن1390 •

استاندار کرمان در نودژ

دیروز پارچه رنگی خیرمقدم برخی ادارات و نهادها جهت حضور استاندار درنودژ در ابتدای ورودی شهر نظرم رو جلب کرد.موضوع رو ازطریق دوستان و خبرگزاریهاسرچ کردم و ماحصل آنرا اینجا آوردم درخصوص طرح های افتتاحی انشاا... مبارک است!برای طرح های کلنگی! هم امیدوارم که به همین کلنگ زنی بسنده نشود ودستگاههای مجری وذیربط پیگیری واهتمام لازم را تاحصول نتیجه معمول دارند.ازشهردار ساعی نودژ هم انتظار است گوشه چشمی به خیابانهای فرعی وکوچه پس کوچه ها بیندازند که شهر فقط همون یه خیابون نیست !؟ 
                                      <<<<<<<<<<>>>>>>>>>>
 به گزارش پايگاه اطلاع رساني وزارت كشور؛ اسماعيل نجار استاندار كرمان در جمع مردم آسمينون(نودژ) با بيان اينكه توزيع عادلانه امكانات در شهرها و روستاهاي كشور از اهداف دولت است اظهار داشت: مردم بايد با تعامل و همدلي خود براي رفع مشكلات با مسوولان همگام شوند.
گفتني است: طرح هاي ساختمان شهرداري نودژ  در زميني به مساحت يك هكتار، سالن چند منظوره خواهران در دبيرستان الزهرا (س) نودژ، طرح هادي شهرك شهداي بجگان با 33 هزار متر مربع زير سازي آسفالت، و  اعتبار سه ميليارد و 800 ميليون ريال، سالن ورزشي شهداي نودژ با اعتبار500 ميليون ريال توسط استاندار كرمان به بهره برداري رسيدند.
در ادامه پنج طرح، جنگل كاري، پارك جنگلي، خيابان دو طرفه ورودي شهر نودژ، طرح هادي روستاي لاريان و زمين چمن مصنوعي در بخش آسمينون با اعتباري بالغ بر چهار ميليارد و 400 ميليون ريال از محل اعتبارات استاني كلنگ زني شدند.
استاندار كرمان در پايان از طرح در دست اجراي پست 230 كيلو وات برق شهرستان منوجان، احداث راه آسفالته بجگان به كندر، معدن كروميت آسمينون و بازداشتگاه شهر منوجان بازديد كرد.
 
پی نوشت:قابل توجه نودژیها ،بدوید تا دیرنشده ..بخشداری داره زمین بش میکند. همین..!
!! نوشته شده توسط مهدى | 6:1 بعد از ظهر | شنبه 26 آذر1390 •

زیارت

                                     

وقتی دلت می گیرد،  

 وکسی هم نباشد آنوقت مثل من ،                                              

صبح یکی از همین روزهای خوب خداهوای زیارت میکنی 

    زیارت بی بی طیبه (ع)درنودژ

 می روی و می روی، تابرسی هرچه دورتربهتر..

 به زیارت که میرسم آنجا خیلی هستند که آمده اند

گویا آنها هم ..نمیدانم ..ازکوچک وبزرگ ..مکان دلچسبی است که جان میدهد برای یک روز جمعه و تعطیل  وتفریح.

بزرگترهادرحال زیارتن و بمحض فارغ شدن زیرسایه یکی از همان دههاکهورحصیری پهن میکنند وبساط آتش و چای وچاشت..کوچکترها هم غرق در دنیای خودشان ازشاخه ها آویزان..

زیارتگاه ها برای ما روستاییان دارای قداستی به اندازه چندصدسال و بیشتر هستند. زیارتگاه ها محل توسل به ائمه وارتباط با خدا و هم به نوعی تفریح روستاییان که جایی را ندارند محسوب می شود.در فرهنگ اسلامي زيارتگاهها جايگاه ويژه‌اي دارند اين اماكن محل سجده و نيايش پناهگاه نيازمندان -  خاستگاه سنت و فرهنگ، نماد ايمان به ماوراءالطبیعه هستند.متاسفانه  مدتی است برخی مسئولین جنوب بجای کارفرهنگی دارندعلایق مردم راتخریب میکنند.

مهدی، جمعه ۱۸/۹/۹۰ نودژ

                           

!! نوشته شده توسط مهدى | 0:47 قبل از ظهر | دوشنبه 21 آذر1390 •

قاچاق سوخت بازهم قربانی گرفت

ساعاتی ازکارروزانه امروزم نگذشته بود که این خبردهشتناک دراداره مون پیچید:۵نفرمعلم با یک خودرو پرایدازمیناب به سمت محل کار خود دریکی ازنقاط تابعه(کرگان) عازم بودندکه در اثر تصادف با یک خودرو مخصوص حمل سوخت قاچاق جان خود را از دست دادند.
متاسفانه هرازچندگاهی اخباری از این دست مبنی بر تصادفات خودروهای حامل سوخت قاچاق، آتش گرفتن آنها و برخورد مستقیم این خودروها در هنگام فرار از دست ماموران محترم انتظامی با عابران پیاده و وسایل نقلیه  مدام به گوش می‌رسد وبه رغم سابقه طولانی این موضوع تدبیری که بایداندیشیده نشده است.چنانچه ازمحورهای اصلی میناب وجاسک عبورکرده اید شاهدعبورخودروهای تویوتا و..فاقدپلاک ومخدوش که  به شکلی وحشتناک ازچپ وراست تان سبقت می گیرندخواهیدبودکه عمدتا"محموله های گازوییل خودرا به سمت دریاوخارج انتقال وقاچاق می نمایند.نبودشغل مناسب ودرآمدکافی عامل اصلی کشیده شدن نیروی کاراین مناطق که اکثرا"جوان هم هستندبه این شغل پردرآمدمحسوب می شود.

علیرغم همه طرح های مثلا"بازدارنده درامرجلوگیری وکاهش سوخت این پدیده همچنان پررونق است.این پدیده حتی به مناطق دور ازدریاچون منوجان و..نیزسرایت کرده است.

!! نوشته شده توسط مهدى | 6:27 بعد از ظهر | شنبه 19 آذر1390 •

نامه ی گلمک به ا ح م د ی ن ژ ا د

صدای نحس بنتورک می آید بی بی مریض است وپشتش دولا.آغای احمدی نجات من گلمک م بابام وختی کوچک بودم ازبس کُلَگ زد مُرد .بایی هم دوسال پیش .راستی سلام اول نمی خواستم سلام کنم ولی ننه م گفت اول سلام کنم آخه من دلم خیلی پره هم از دست تو وهم از دست این آدم های تو و خیلی های دیگر حتی دُحتی ! دُحتی نمزادم بود که ولم کرد رفت .آخه تخصیربانک بود که به من وام ندادن گفتن زامن بیارهیچکی زامنم نشد می خواستم از دک بزنم توی سرکچل رییس بانک ولی ازترس نماهستم. خلاصه  دوش دلم زیادی گرفته بود رفتم پای منبرهمین منبری هست میایی اول نودژ دست راست خَشَم سیاهُ ! نمیدونم چرا ولی اینجا همه به ما میگن سیاه ! بی بی میگه هرکی به ات گفت سیاه بگو سیاها خط کرآنن  سفیداسنگ مسترابن ! خلاصه شیخ روضه می خوندهمه گریه میکردند من بی توجه به حرفای شیخ به بدبختی های خودم گریه کردم که یهویادشما کوتم !گفتم شب که رفتم خانه یه نامه جون برات بنویسم. گشتم توی این نامه های کدیمی ازهمون نامه هایی که وختی بابام زمان جبهه میفرستادولی چیزبدردبخوری ندیدم گفتم خودم برات بنویسم البته باکمک ننه م..راستی من دارم میرم مدرسه اینادسخط خودم  هست بکُرآن ! از رو دست کسی ننوشتم آخه ملممون گفته تغلبی کارزشته! خلاصه.. ننه م میگه بنویس پاهام درد میکنه ولی بعدمیگه نه ..اول بی بی ..بعد.. کمیته می خوادکارت ما رابندکند ــ سقف خانه مان چلیده  ــ2تاازکهره هامون مردندوننه م چقدگریه کردکه شانسماآدم های بدبخت همینه منم واکلش گریه کردم.دگه بی بی رابردیم  دکتریزدچقددوربودپاهامون تواتوبوس بادکردوشل پل شدیم تارسیدیم اونجادکتر گفت 2میلیون پول بدهیدتابی بی عمل کنیم گفتیم نداریم می خواستیم کارت یارانه هامون بدیم به دکتربجای پول دکتربه ماخندید وازاتاقش لَردمان کردو ما دست خالی برگشتیم نودز می خواستم بگم اگه میشه  به ما کمک کن یه نامه بده ببریم فرمونداری یاکمیته یاهرجایدگه اصلا"نامه بده سردکتر  اگه بی بی خوب شدمیریم زیارت امامزاده برات پُج می بندم وبرای شماخیلی دعامیکنیم.

الان 2هفته است بی بی افتاده روی دُشک توی همان اتاق کاهگلی-همه زیارت هابردیم خوب نشد که نشد.بی بی نمی تواندجم بخورد دکترمحل بردیم خوب نشدگفتن بایس ببری یزد یزد هم که بردیم اونطوری شد..

اینجاهم کسی به ما اهتبارنمیکندمحض رضای خدا..توی تلویزیون اعلام شدکه داری به خارجی ها کمک میکنی بخدا ماهم گرقتاریم خداخوشش نمیاد. دیشب فکت نان خشک باهیله شیر تلیت کردیم خوردیم وپولامون جم میکنیم تابی بی عمل کنیم..

از بس بیشک بی بی هستم  شب هاخوابمان نمی برد تروخداکمک کن آخه من خیلی ازبی بی دوس دارم. اگربی بی توری شدمردسه ول میکنم دگه بتورای نمیدم مرگ بر...نمیگم .عکست ازتو تاکه اتاق بی بی درمیارم میدرم  .!

این هم شماره مبایل من......۰۹۱۳

یک توضیح: باعرض تسلیت فرارسیدن ایام تاسوعاوعاشورای حسینی (ع).قراربود این پست رو اختصاص بدم به این ایام وخصوصا"استمرارمظلومیت آن بزرگوارکه این روزها متاسفانه درگوشه وکناراین شهر وروستا بوضوح نظاره میکنیم امانتونستم.در این ایام خیلیها رنگ عوض کرده اندشایداین همان حداقل معنویتی است که در وجودماهست که هنوزازدست نداده ایم .نمیدانم..

!! نوشته شده توسط مهدى | 8:52 بعد از ظهر | شنبه 12 آذر1390 •

دل نوشته

...دوباره یک پسین واین دل بیقرارمن.لحظه هاهم می آیندومی روند پُت پُت می شوندبی آنکه مراازاین قفس بغض برهانند!دوباره دلم هوای توراکرده است دوباره می خواهم ازتوبنویسم ــ یه خودکارروکاغذ ــ دستای سردم رو کیبورد ــ نه ــ یه چُکُت شکسته ! برمیدارم روی دیواراتاقم عطرتورونقاشی میکنم.

امشب سربه سر خیالت میزارم ومیام سراغت، کنارهمون پرچین پیشی قدیمی بی بی .منوتنهانزار ــ بخداخیلی خستم!

!! نوشته شده توسط مهدى | 8:51 بعد از ظهر | یکشنبه 6 آذر1390 •

سرگذشت من (واقعی)

بالاخره کار داوِشت و کاهگل خانه مان تمام شد! خانه ای گلی به قدمت همه ی عمرم .همه خستگی امروزم را بااستکان چای که مَهدیم توی قوری دم کشیده برایم می ریزد در میکنم او هم خسته است شاید بیشتر وهیچگاه دم نمیزند.مَهدیم زنم رفیق همه ی روزهای خوب وبد منه و زمانی ابهتی داشت مثل خودم البته هنوزم ابهتش برای من کم نشده که هیچ بیشترشده .اما من شرمنده ی مَهدیمم!

وقتی دوندگیهایم برای گرفتن وام وکمک های کمیته بجایی نرسید مجبورشدم دستی به سرو روی خانه قدیمیم بزنم تااین چندسال باقیمانده را نیزبی منت سرکنیم.

بوی کاهگل مشامم را نوازش میدهدومرا میبرد به سال های دور..آن روزها برای خودم کسی بودم کشاورزبودم وباغدار سری توی سرهاداشتم و برای خودم ارباب بودم روستایم به برکت کشاورزی  آبادبودوهیچکس محتاج نبود وزندگی خوش میگذشت.وقتی باران بااهالی غیظ شد روزگارمان سیاه شد-یکی یکی اندک گاو گوسفند و..شان را فروختند ورفتند.ولی من نتوانستم از اینجا دل بکنم.

سال ۸۵بودزمزمه هایی بود مبنی براینکه قراراست آقای احمدی نژادبه منطقه مابیاید ازیکی خواستم دردهای مرا روی یک صفحه بیاورد تابدهم ببرندتحویل آقای احمدی نژادبدهند.اوهم نوشت اینکه بدهکاروامم-بی سرپناهم و..روزموعود بهرنحونامه رادادم دست یکی واو هم مثل همه عریضه های دیگر چپاند توی یک گونی! 
                                              

                                                    ******

 


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط مهدى | 7:1 قبل از ظهر | یکشنبه 29 آبان1390 •

تلخ

امروز یو بن ما است !یکی هندل ودیگری تسمه .موتورروشن نمی شود..دونفری، سه نفری و..مجبورمی شویم آتش روشن کنیم!..وبعدتاه پ تاه پ..بلاکستون..

یادش بخیر..تصویرکریه خشکسالی هنوزنتوانسته خاطرات زیبای آن روزها را از من بگیرد.مردم شادبودندوقیافه هاشون مثل الان یارانه ای نبود! همه خودکفابودند ـ مثل این روزهانبود که جلوعابربانک هاویاکمیته امدادصف بکشند.چندوقت پیش که دوستان شهریموبرده بودم نودژمیگفتند اینجا که شهره واثری ازروستانیست. به جرات میتوان گفت بیش از80درصدمردم نودژ مصرف کننده شده ا ندواین وضعیت تلخ و اسفباری است برای ماروستاییان.زمانی نودژازقطب های کشاورزی  وباغی محسوب میشد. محصولاتی چون گندم ـ جو ـ ماش ـ نخود ـ باقلوا ـ بادمجان ـ خرما ـ پرتقال و.ازشهرت فراوانی برخورداربوده وپای صحبت بزرگترها که می نشینی ازآن دوران به نیکی یادمیکنندوچنان آهی ازته دل میکشندکه گویی داغی به دلشان نشسته باشد!

دیروزوقتی بسته پفک نمکی را  دردستان بی بی دیدم هیچ تعجب نکردم.این تغییرذایقه شامل همه می شود از کوچک تابزرگ .

تغذیه ای کپی شده از زندگی ماشینی شهری.متاسفانه این الگورابه سایرمسایلی چون فرهنگ و..نیزبایدتعمیم داد.

گرچه سهم عمده این اتفاق نامیمون روی دوش نحس خشکسالی است امانمیتوان کم توجهی مسئولان را هم نادیده گرفت.ایجاد روابط نابرابراقتصادی وغیرعادلانه ازگذشته تا امروز-نبودخدمات وحمایت نهادهای مرتبط ـ کمبودسرمایه وعدم تخصیص تسهیلات لازم ووجودموانع سخت ـ سایه مسموم سیاست وتسلط شهربرروستا ـ قیمت پایین محصولات درمقایسه باسایرمحصولات وارداتی ازنقاط دیگرو...همگی موجب شده تاروستای ماازتولیدبه سمت مصرف گرایی پیش رود.

بعدا" نوشت:سرگذشت تلخ یک کشاورز(درپست آینده)

!! نوشته شده توسط مهدى | 0:12 قبل از ظهر | یکشنبه 15 آبان1390 •

یک اتفاق ساده

 

اتاق کودکی هایم"نودژمرکزی"

کودکی هایم اتاقی ساده بود

قصه ای دوراجاقی ساده بود

شب که می شد،نقش هاجان می گرفت

روی سقف ماکه طاقی ساده بود

می شدم پروانه،خوابم می پرید

خواب هایم اتفاقی ساده بود

زندگی دستی پرازپوچی نبود

بازی ما،جفت وطاقی ساده بود

قهرمی کردم به شوق آشتی

عشق هایم،اتفاقی ساده بود

ساده بودن عادتی مشکل نبود

سختی نان بودوباقی ساده بود.  

زنده یاد"قیصرامین پور"

پی نوشت:وبلاگ نودژ۳ساله شد!

!! نوشته شده توسط مهدى | 10:39 بعد از ظهر | یکشنبه 1 آبان1390 •

مولودی فرنگی

دیشب شبکه1 گوشه ای ازدیدارشاعران بارهبرمعظم انقلاب که درماه مبارک رمضان امسال انجام شده بودرو نشون میداد شاعرامی اومدن شعری بااحساس عرضه میکردندو...من دراین حال وهوا غوطه وربودم. یهوبرنامه قطع شدوتصویرحرم مطهررضوی باآن گلدسته های طلایی نمایان شدولحظه ای دردل آرزوکردم کاش آنجابودم .درعرض چندثانیه صدای موزونی که بیشترشباهت به خواننده های لوس آنجلس نشین داشت حسم راربوداول فکرکردم دستم خورده به گوشی موبایلم امادیدم نه باباصدای حاج طاهری مداح خوش تیپ خودمونه!!!!

ازمحتوای شعرچیزی دستگیرم نشدفقط به این فکرمیکردم که این صدامال کدوم خواننده است که برام خیلی آشنا بود!

آهان یادم اومد.. م.ع.ی.ن

شده ام بت پرست تو...

پی نوشت:چندسالیست که مداحان خوش صدای کشورمون آخرین آهنگ های مستهجن!(به زعم بعضیا)روگوش جان میسپازند وبعدبه همان سبک درایام شهادت ویامیلادائمه برامون اجرا و ازسیمای ملی هم پخش میکنند!

میلاد مسعودامام هشتم حضرت رضا(ع) برتمام عاشقان آن حضرت تهنیت باد. 

!! نوشته شده توسط مهدى | 5:0 بعد از ظهر | یکشنبه 17 مهر1390 •

به بهانه ی ماه مهر

نودژمرکزی مهرماه ۱۳۶۴ 

فرداروز اولیست که بایست به مدرسه بروم . موم(مادرم) پسینی باهزار گول ووعده دادن یک کهره  درحضوربایی و بی بی وکلی گپ زدن درخصوص فوایدمدرسه رفتن و سوادیادگرفتن درحالیکه گریه میکنم راضی می شوم موهایم را بدهم دست بایی باآن مقراض رنگ و رو رفته اش همه را از ته بتراشد! 

فرداکله ی سحر لباسهای نوم را باکمک مادر می پوشم.شهین  جیب دار چهارخونه وخطی که آستین هایش ازمچ دستانم رد می شوند و بی بی برایم دولا میکند با شلواری که بی بی  برایم دوخته گشاد ودرازکه مجبورمی شوم تاروی شکمم بالابکشم ودلپاک هایی که توی پاهایم می افتند! مادر می گوید گشادبهتره چون دیرتر پاره می شود!ویک جفت کفش لته ای مانند این کفش های استوک دار ورزشی که بابام گرمایی از بندر خریده بودباکلی دعا واسپندروانه مدرسه می شوم.مدرسه کمی دوراست و برای همین بهانه می گیرم و مادرمرا تا دم مدرسه همراهی میکند .

چندماه بعد..!

اتاقی گلی بنام کلاس پشت به باغ کدخدا که گاهی وقت ها دزدکی میرفتیم پرتقال می چیدیم وتعدادی نیمکت چوبی که وقتی از روی آنها بلندمیشوی غش می کنند!وپنجره ای که بچه هازنگ تفریح بیشتر ازآن برای رفتن به بیرون استفاده می کنندتا در..لوحی منقش برتخته کلاس آویزان است..بایدبابا ونان رابخش کنیم..آنطرفترساراهم انار داردو مابچه هاپرکی نان قرصک لای کتاب وباحسرت به انار سارا چشم دوخته ایم!معلم باصدای بلندمی گویدآن مرد درباران آمد..چرایش راهیچ وقت نفهمیدم..

وبعد..

بابا نانهایش را داد..

سارا نمیدانم کجا رفت..

خشکسالی مردم را از نودژمرکزی دورکرد.

بایی مرد..

بی بی تنهابو..

کلاس ها هم همینطور..

واخیرا" اداره ی آموزش وپرورش همان مدرسه رابه حراج گذاشته است!

و..من..چقدرحسرت آن روزها را می خورم،روزهای خوش بی بازگشت.

مهدی مهرماه ۱۳۹۰میناب

پی نوشت:اولین معلم من خانم عابدینی بودند خانمی عینکی ومهربان که چند ماه بعدآقای تیمورمحبی جایش راگرفتند.خبری از خانم عابدینی ندارم هرکجاهستندخدایارشان ولی آقای محبی هنوزنودژنددستشان را از همین جا میبوسم.

!! نوشته شده توسط مهدى | 6:47 بعد از ظهر | یکشنبه 3 مهر1390 •